برگشته میگه ننویس
چطور میشه
این همه حماقت ننوشت
- ۰ نظر
- ۳۰ دی ۰۳ ، ۱۱:۴۴
نتونستم ببینمش
فکر نمیکنم دیگه ببینمش
پنجشنبه تولد جوجه اس دلم نمیخواد برم
امروز خیلی سخت بود
سردرد بدی دارم
جلوی خودم گرفتم گریه نکنم تبدیل شد به سردرد
چی بگم
مغزم قفله
قرار فردا کلی گریه کنم
فردا قرار جوجه رو ببینم
دخترک نه سال فامیل که از نوزادیش توی بغلم بود
خاله خاله از دهنش نمی افته
فردا بار آخری که میبینمش
جوجه قشنگم
عزیزدلم
کاش
کاش
دلم نمیخواد باهاش برم
دو روز پیش رفتیم یه پاساژ روی تراسش
نشستیم به صحبت کردن
اون گریه میکرد احمق
من گریه میکردم
چه وضعیتی
خونه رو داده بوده به همکارش و زن و بچه اش
برای چند ماه
بدون اینکه به من بگه
خرابی های خونه و وسایل برقی کار اوناس
با دوست دخترشم که تو خونه .....داشته
به من نگاه میکن میگه نداشتم
میگم فیلمش هست اسکرین شات چت هات هست
از عصبانیت و ناراحتی گریه میکردم
وکیل بهم اصرار کرده بود باهاش مهربون باش
من فقط خودم بودم
حالا اون میگه بیا برگردیم جنوب
وکیل میگه باهاش برو
وسایلت برگردونی
من
من دلم نمیخواد
یکم می ترسم
اگه اتفاقی بیفته چی
درسته من آرومم ولی دلیل نمیشه خطری نباشه
دلم نمیخواد برم
از طرف دیگه وسایلم اونجاس
این خیلی دیوونس اگه نزاشت برگردم چی
اگه گیر کردم چی
نمی دونم
قبل از این همیشه شبیه برده ها بودم
هر کاری میکن هیچی نگو
اگه عصبانی بود چی
می ترسم
ولی
اصلا منطقی نیست قبل از دادگاهم باهاش جایی برم
نمی دونم چرا وکیل احتمالات خطر حساب نمیکن
خداکن توی خواب خفه ام نکن
از پنج عصر دارم گریه میکنم تا الان
صفحه گوشیم انقدر خیس که نمی تونم درست بنویسم
خسته ام
همه منو نصیحت میکنن
این رو مخمه
همه میگن چرا انقدر توضیح میدی
فقط حرف نزن گوش کن
راستش بگم
نمی دونم این وکیل از چی من خوشش اومده
نه من میشناسه
نه حتی ازم می پرس
بعضی وقتا میگه حرف بزن
من اصلا نمی دونم چی بگم
احساساتم قفل شده
فقط وسطشون استرس درک میکنم
خوشحالی و بقیه حس ها سطحی شدن
عمق ندارن
و انتظار داره من بهش ابراز عشق کنم
ازش انتظار هوش بیشتری داشتم
رتبه یک دانشگاه تهران
خیلی بی معنی
چطوری خودش نمیفهمه اینو
و منم نمیفهممش چون از خودش بیشتر نمیگه
و من گیج شدم
که چرا باید برای این آدم جالب باشم؟
و ته دلم غمگینم برای زمان رفتنش
چون تمام آدم هایی که از من تا حالا خوششون اومده
خیلی راحت ول کردن رفتن
و می دونم اینم خیلی زود کنجکاویش از دست میده و میره
فقط غمگینم برای اون لحظه
که حتی هنوز نیومده
و به خودم میگم بهش فکر نکن فقط الان که مهمه
ادما توی توهم خودشون اسیرن
می دونم وقتی حتی منو نمیشناسه
دوست دارم گفتن هاش الکی
ولی هیچی نمیگم
بزار پیش بره ببینم نقشه اش چیه
فرقی به حال من نداره
من باید می دونم بتید مسیر خودم برم
فقط گیجم
از این همه اتفاق
انگار یه نفر محکم زده توی سرم
نمی تونم واضح فکر کنم
واضح ببینم
بدترین مشکل الانم مشکل مالی
بهم گفت پول میخوای گفتم نه
ولی راستش پول ندارم
فقط نتونستم دلم راضی کنم بگم اره
انگار اون غروره نمیزاره
همون غروری که همیشه بهش تکیه کردم جنگیدم
همونی که همیشه میگه
نگران نباش اون خدای لعنتیت هست هواتو داره
کجایی خدا
کمکم کن لعنتی
دو سه روزی خیلی حالم بد بود
کسی هم نبود باهاش حرف بزنم یعنی
کسی اصلا درک نمیکن چی میگم
من یه مدت چطوری بگم زانوهام داغون بود
توی دوچرخه سواری خوردم زمین و
بدنم انقدر ضعیف شده بود که آسیب ببین
و از اونجایی که نه غذتی درست حسابی داشتم
نه پول نه هیچی
با یه شوهر بی شرف
این مشکل زانوی من ۶ ماه طول کشید
با فیزیوتراپی
هی میگفت پول ندارم
هی کش پیدا میکرد
من چندین ماه درد کشیدم
اخرم پول درمان خودم دادم
حالا چرا کشش میداد پول نمیداد
ما بخاطر کار شوهرم رفتیم جنوب کشور
در خونه رو بستیم و رفتیم
نگو آقا کلید خونه رو داده به دوست دخترش
که من مچشونو موقع ....گرفتم و فیلم هم گرفتم
منتهی این ۶ ماهی که من نمی تونستم راه برم
دختره خونه من بود
تمام وسایل برقی خونه رو خراب کرده
همه لباس های من خراب کرده
یه جوراب سالم برای من نزاشته
همه مدارکم پاره کرده
و بدترین قسمتش
همه نقاشی هام پاره کرده
همه عکس هام
همه بافتنی هام
همه کارهای هنریم
و من دو روز پیش تنها رفتم خونه که لباس گرم بردارم
و همه اینارو واضح توی نور روز دیدم
توی اتاق نشسته بودم
و نمی دونی چه حسی بود
نمی دونی
انگار بچه هات کشته باشن
حالا میفهمی چرا من
چرا
دارم این کار میکنم
توی خونه سرد نشسته بودم
زنگ زدم مشاورم
اون احمق به من میگفت قضاوتت نمی کنم
به من میگفت
تقصیر خودته که باهاش رفتی جنوب
تقصیر منه که اون بی شرفه!!!
نه بابا داشت سعی میکرد از اون تکنینک های مسخرش استفاده کن
که من عصبانی بشم و از بی حسی در بیام
می ترسید خودکشی کنم
می دون من با وکیل دوست شدم تا بتونم شوهرم ریز ریزش کنم
میگفت نکن اینکار خودت نابود میشی
من بهش گفته بودم من اگه جنگیدن شروع کنم به قیمت جون خودمم شده میجنگم
جدی نگرفته بود
ولی الان ترسیده از روش جنگیدنم
همیشه بهم میگفت انتقام خوبه انتقام شیرین
الان بهم میگع نکن
واقعا احمق
واقعا