صدو هشت
راستش بگم
نمی دونم این وکیل از چی من خوشش اومده
نه من میشناسه
نه حتی ازم می پرس
بعضی وقتا میگه حرف بزن
من اصلا نمی دونم چی بگم
احساساتم قفل شده
فقط وسطشون استرس درک میکنم
خوشحالی و بقیه حس ها سطحی شدن
عمق ندارن
و انتظار داره من بهش ابراز عشق کنم
ازش انتظار هوش بیشتری داشتم
رتبه یک دانشگاه تهران
خیلی بی معنی
چطوری خودش نمیفهمه اینو
و منم نمیفهممش چون از خودش بیشتر نمیگه
و من گیج شدم
که چرا باید برای این آدم جالب باشم؟
و ته دلم غمگینم برای زمان رفتنش
چون تمام آدم هایی که از من تا حالا خوششون اومده
خیلی راحت ول کردن رفتن
و می دونم اینم خیلی زود کنجکاویش از دست میده و میره
فقط غمگینم برای اون لحظه
که حتی هنوز نیومده
و به خودم میگم بهش فکر نکن فقط الان که مهمه
ادما توی توهم خودشون اسیرن
می دونم وقتی حتی منو نمیشناسه
دوست دارم گفتن هاش الکی
ولی هیچی نمیگم
بزار پیش بره ببینم نقشه اش چیه
فرقی به حال من نداره
من باید می دونم بتید مسیر خودم برم
فقط گیجم
از این همه اتفاق
انگار یه نفر محکم زده توی سرم
نمی تونم واضح فکر کنم
واضح ببینم
بدترین مشکل الانم مشکل مالی
بهم گفت پول میخوای گفتم نه
ولی راستش پول ندارم
فقط نتونستم دلم راضی کنم بگم اره
انگار اون غروره نمیزاره
همون غروری که همیشه بهش تکیه کردم جنگیدم
همونی که همیشه میگه
نگران نباش اون خدای لعنتیت هست هواتو داره
کجایی خدا
کمکم کن لعنتی
- ۰۳/۰۹/۲۹