پنجاه و یکم
خیلی بهترم ۳هفته گذشته
تقریبا دیگه درد ندارم
مشکل زمانی بود که شب میخوابیدم و میخواستم بچرخم به پهلو
دنده هام درد میگرفت که خداروشکر بهتره
البته دقت میکنم
و از اون سمت روانشناسم یکم رفتارش عجیب شده
بنظرم یکم اغراق میکم در شدت حادثه
من حوادث بدتر از اینم داشتم ولی
شاید من همه چی ساده میگیرم نمیدونم
ولی دوست خوبیه
داشتیم هویت ها و شخصیت هارو باهم بررسی میکردیم
اصلا حس نمیکنم دارم با متخصص حرف میزنم
همش فکر میکنم انگار دوست همسنم هست که عجیبه
این شباهته عجیبه
بعد نوشت یه اخلاق عجیب دیگه که داره همه مثال هاش از تاریخه
و من واقعا علاقه ای به تاریخ مخصوصا تاریخ ایران ندارم
چون می دونم چیه
توروخدا از تاریخ مثال نزن
اونم تاریخ صفوی !!!
بعد نوشت دوم امروز داشتم از خاطراتم براش میگفتم اونم فقط چون سوال پرسیده بود
بعد میگه خاطرات بد مرور نکن
میگم من خاطرات گفتم تا علت تصمیمم توی زمان گذشته بفهمی
تازه خودش سوال پرسیده بود
یکم حواس پرته
بعضی وقتا رشته صحبت از دستش در میره
بعد نوشت سوم
نتیجه اینکه من امید به زندگیم کم شده باید روش کار کنم
و یکی از مشکلات اصلیم اینکه رویاهام واضح نیستن باید رویاهای جدید بسازم
رویاها پایه اهداف هستن
- ۰۱/۱۲/۲۱