نود و چهار
خودم خسته ام از این حالتم
این تغییر سریع احساسات
این شلوغی
اینکه از پس انالیز کردن حس هام بر نمیام
می ترسم که اطرافیان بترسونم
می ترسم از غیر عادی بودن
من که همیشه سعی کردم عادی باشم
الان خیلی حس گوتیک بودن دارم
دلم میخواد با مشاورم حرف بزنم
ولی چی بگم
بقدری دفعه قبل ناامیدش کردم
که اصلا میگم
زمین دهن بازکن من بلعیده بشم
خیلی خجالت میکشم
خیلی شرمندم
اصلا اونی چیزی که فکر میکرد نبودم
خیلی چطور بگم دست بالا گرفته بود
خیلی به من امیدوار بود
چی بگم
بهش چی بگم
اصلا چطور بگم
اونقدرم بد نیست نه
خدا به دادم برس با خود آیندم
من آینده ممکن پشیمون بشم
از خیلی از تصمیم های الانم
ولی تقصیر من نبود
من نبودم
بعضی وقتا فکر میکنم تاندون های دستم بزنم
ولی منطقی ترینش یه راه بی درده
خدایی دیگه حوصله درد کشیدن ندارم
برگشته بهم میگه تنها نمون
اوکی تنها نموندم
ولی اصلا صدای ادمارو میشنوم کلافه ام
- ۰۳/۰۸/۱۷