Dark

۷ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

برگشته میگه ننویس

چطور میشه

این همه حماقت ننوشت

از زنده بودن متنفرم

سکته کرده

 

کی فکرشو میکرد

 

سکته کرده

نتونستم ببینمش

فکر نمیکنم دیگه ببینمش

پنجشنبه تولد جوجه اس دلم نمیخواد برم

امروز خیلی سخت بود 

 

سردرد بدی دارم

جلوی خودم گرفتم گریه نکنم تبدیل شد به سردرد

چی بگم 

مغزم قفله

 

 

 

 

 

قرار فردا کلی گریه کنم

 

فردا قرار جوجه رو ببینم

دخترک نه سال فامیل که از نوزادیش توی بغلم بود

خاله خاله از دهنش نمی افته

 

فردا بار آخری که میبینمش 

جوجه قشنگم

عزیزدلم

کاش 

کاش

 

 

 

دلم نمیخواد باهاش برم

 

 

دو روز پیش رفتیم یه پاساژ روی تراسش

نشستیم به صحبت کردن

اون گریه میکرد احمق

من گریه میکردم

چه وضعیتی

 

 

خونه رو داده بوده به همکارش و زن و بچه اش

برای چند ماه

بدون اینکه به من بگه

خرابی های خونه و وسایل برقی کار اوناس

 

با دوست دخترشم که تو خونه .....داشته

 

به من نگاه میکن میگه نداشتم

میگم فیلمش هست اسکرین شات چت هات هست

 

از عصبانیت و ناراحتی گریه میکردم

 

وکیل بهم اصرار کرده بود باهاش مهربون باش

من فقط خودم بودم

 

حالا اون میگه بیا برگردیم جنوب

وکیل میگه باهاش برو

وسایلت برگردونی

 

من 

من دلم نمیخواد

یکم می ترسم 

اگه اتفاقی بیفته چی 

درسته من آرومم ولی دلیل نمیشه خطری نباشه

دلم نمیخواد برم

از طرف دیگه وسایلم اونجاس

 

این خیلی دیوونس اگه نزاشت برگردم چی

اگه گیر کردم چی

نمی دونم

قبل از این همیشه شبیه برده ها بودم

هر کاری میکن هیچی نگو

اگه عصبانی بود چی

 

می ترسم

ولی

اصلا منطقی نیست قبل از دادگاهم باهاش جایی برم

نمی دونم چرا وکیل احتمالات خطر حساب نمیکن

 

 

خداکن توی خواب خفه ام نکن

 

از پنج عصر دارم گریه میکنم تا الان

صفحه گوشیم انقدر خیس که نمی تونم درست بنویسم

خسته ام