چرا من یکی ندارم دوستم داشته باشه؟
غمگین میشم دلخور میشم بغلم کن
همه چی نصفه نیمه بی معنیه
نمیفهمم
خودمحوره
- ۱ نظر
- ۲۵ آبان ۰۳ ، ۰۴:۱۹
چرا من یکی ندارم دوستم داشته باشه؟
غمگین میشم دلخور میشم بغلم کن
همه چی نصفه نیمه بی معنیه
نمیفهمم
خودمحوره
خودم خسته ام از این حالتم
این تغییر سریع احساسات
این شلوغی
اینکه از پس انالیز کردن حس هام بر نمیام
می ترسم که اطرافیان بترسونم
می ترسم از غیر عادی بودن
من که همیشه سعی کردم عادی باشم
الان خیلی حس گوتیک بودن دارم
دلم میخواد با مشاورم حرف بزنم
ولی چی بگم
بقدری دفعه قبل ناامیدش کردم
که اصلا میگم
زمین دهن بازکن من بلعیده بشم
خیلی خجالت میکشم
خیلی شرمندم
اصلا اونی چیزی که فکر میکرد نبودم
خیلی چطور بگم دست بالا گرفته بود
خیلی به من امیدوار بود
چی بگم
بهش چی بگم
اصلا چطور بگم
اونقدرم بد نیست نه
خدا به دادم برس با خود آیندم
من آینده ممکن پشیمون بشم
از خیلی از تصمیم های الانم
ولی تقصیر من نبود
من نبودم
بعضی وقتا فکر میکنم تاندون های دستم بزنم
ولی منطقی ترینش یه راه بی درده
خدایی دیگه حوصله درد کشیدن ندارم
برگشته بهم میگه تنها نمون
اوکی تنها نموندم
ولی اصلا صدای ادمارو میشنوم کلافه ام
یه جوریم
انگار ادیکت شدم
مود سویینگ شدید دارم
پرتی نرمال بات ایتز اون مای نروز
و اینکه می دونی چیه
دلم میخواد حرف بزنم
ادیکت شدم به هاگز بات
خیلی رو مخمه چرا
بیکاز ای فیل سو هلپلس
گتینگ ادیکتت تو آل سورت اف ایت
آل کایند اف
اند ایم نات پراود اف دیس هول پروسس
می دونی من اینو در نظر نگرفته بودم که
وقتی از نارسسیت ابیوز خلاص میشی
مغز بصورت خودکار میره روی حالت
سلف دیستراکتیو یعنی سعی میکن ناخودآگاهت بهت آسیب بزن
من حساب اینو نکرده بودم که
ممکن قسمت تصمیم گیری مغز من انقدر آسیب ببینه که نتونم ازش استفاده کنم
بیقرارم کلافم چه کنم
بدترین قسمتش شب ها هستن
از دوازده سعی میکنم بخوابم بعد
چهارو نیم صبح خوابم میبره تا ۷ و نیم یا ۸ صبح
از خواب میپرم
ده میخوابم تا دوازده ظهر
خسته میخوابم خسته و آشوب بیدار میشم
انقدر فکر میکنم خودم خسته میشم از این فکرا
یه روز در میون میگم چرا تموم نمیشه