Dark

دلم برای نوشتن تنگ شده

خبری نیست 

امروز اولین استراحتم بعد از دو ماه کار بود

حس عجیبی بود یک روز کامل برای خودم باشه

دیشب تا ۴ صبح فرودگاه بودیم یک  نفر دیگه هم پرید

تا 11 خوابیدم خیلی عجیب بود کلا امروز برام عجیب بود

خیلی تغییر کردم انقدر که انگار یه نفر دیگه هستم

روزها تقریبا ۶ یا ۷ تا پامادور کار میکنم که کمه می دونم

تقریبا روزی بین ۴هزار تا ۷ هزار قدم راه میرم پیشرفت خوبیه

۴ ساعت ورزش میکنم 

دو ساعت میرقصم 

کلا از صبح که بیدار میشم در حال فعالیتم تا شب معمولا بجز امروز

و سه روز پیش یه شات داون کامل دادم

یهو یه سرگیجه بد خیلی حس بدیه  نزدیک ۱۰ ساعت سرگیجه

دیگه همه چی بررسی کردم فهمیدم این قرص اهن جدیدی که میخورم بدنم جذب نمیکن

قرصم عوض کردم درست شد خنده دار بود

یه دسته بیست تایی بیماری چک کردم تا رسیدم به این خخخخ

 

وقتی داشت میرفت ۵۰ تا از کتاب هاش داد به من بخونم

اصلا نمی دونم چطوری شروع کنم

همین الان ۲۰ تا کتاب توی صف دارم 

 

بجز همه این کارها 

با منتورم کار میکنم

کارهای خونه رو انجام میدم آشپزی و تمیز کاری

 

و اخر شب میگم کار نکردی که ...خیلی کم کار میکنی

سه تا علت اصلی داره

یکی پدرو مادر بشدت سختگیر در بچگی ...این صدا انقدر قوی من این همه سال

سعی کردم بهتر بشه تازه این

دومی ای دی اچ دی اره تازه امسال فهمیدم یه سری مشکلاتم بخاطر این و من می دونستم مشکلی هست اینهمه بیماری گشتم تا رسیدم بهش

الان که می دونم سروکله زدن باهاش خیلی راحت تره

سومی تیپ شخصیتیم ...جز یه دسته ای هستم که شاید دو درصد از کل دنیا

هم اینو نداشته باشن من هم ای ان تی جی هستم هم ای اس تی جی

دو نوع رفتار مکمل دارم که بقدر این نوسان مرزی که درصدم بین 51 و 49 نوسان داره که اینم می دونم چرا چون ده سال پیش هم تست دادم دو تا نیمکره مغزم به یک اندازه فعال هستن

اگه همه ماشین معمولی دارن من احساس میکنم یه سفینه فضایی دارم که تازه دارم دستور شروع به کارش میخونم خخخ

 

بعد ماه پیش رفته بودم یه مهمونی بحث تیپ شخصیتی شد

من معمولا هیچی نمیگم فقط میوه میخورم 

همه گفتن چی هستن تا رسید به یکی گفت ای ان تی جی هست

من نگاهم برگشت بهش 

گفت ای دی اچ دی داره

من اخم کردم

گفت فکر میکن مغزش مشکل داره احساس گیرافتادگی و عدم امنیت داره

بعد داشت تعریف میکرد که با یکی بحثش شده توی یه جمع دیگه و مسخرش کردن

اصلا قلبم به درد اومد

بهش گفتم چرا اصلا بحث کردی مگه نمی دونی چقدر بهت اسیب میزن تو که می دونی چقدر زیاد احساساتی هستی

چشماش گرد شد گفت از کجا می دونی احساساتی هستم همه فکر میکنن بی حسم چون نمی تونم نشون بدم

هیچی شروع کردیم به حرف زدن از من نصیحت که باید تغییر کنی

و راه حل ها رو دونه دونه بهش میگفتم 

وقتی داشت میرفت خیلی خوشحال بود میگفت ممنونم به زندگی امیدوار شدم

من فکر میکردم اگه خودم راهنما داشتم وضعیتم این نبود

باز دو هفته پیش توی یه مهمونی دیگه دیدمش 

از اول مهمونی نشست کنار من تا اخرش

یعنی من از ۶ عصر یک سره به سوالاش جواب دادم تا ۱۲ شب

اصلا عادت ندارم به انقدر حرف زدن صدام گرفت نشستم به چایی خوردن

تا صدام برگرده

قسمت خنده دارش این بود که بقیه یک کلمه نمی فهمیدن چی میگیم

هی رد میشدن یه حرفی میگفتن یا می نشستن گوش میدادن ولی نمی فهمیدن چی میگیم

می گفت اینارو جزوه ندارین 

میگفتم نه من برای خودم یاد گرفتم نه کسی دیگه

نتیجه ده سال تحقیقه

از مشکلاتش میگفت و نفس کشیدن برای من سخت میشد

دلم میخواست بغلش کنم بگم چیزی نیست درست میشه

منتهی نمیشد توی اون محیط درست نبود

همین که این همه ساعت همش حرف زدیم بقیه عجیب نگاه میکردن

کاش میشد بیشتر کمکش کنم 

ولی باید خودش بخواد

خودش باید بخواد ارتباط بگیره ولی می ترس می دونم میترس

وگرنه دسترسی به شماره من کاری نداره

ترس توی اون سن با این شرایط فلج کنندس می دونم

انگار داشتم با خود قدیمم حرف میزدم

فقط ۲۲ سالشه خیلی کوچیکه

حتی اگه کوچیک نبود چرا باید دردهای من تجربه کن

کی می تون راهنمایش کن 

کسی نمی تون چون تجربه نکردن

جزء تعداد کمی از افراد نایاب بودن دردسرش اینکه راهنما نداری

راستش من توی ده سال ده نفر هم از تیپ خودم ندیدم 

فقط امسال چهار نفر پیدا کردم که چهارمی این بود

و سه نفر دیگه هم از اینستاگرام و دیگه هیچی

 

خلاصه اینم از این 

برم به کارهام برسم هیچ کاری نکردم ها ها ها

جمعه صبح میرم نمایشگاه اگه باز باشه

چند تا کتاب هست که باید بگیرم

الان دارم یه کتاب میخونم از گرنت کاردون

خیلی از طرز فکرش خوشم میاد 

انگار حرف دل منو میزن

این کتاب اسمش وسواسی باشید 

صفحه صدو پنجاه هستم 

میخوام سریع تر بخونم ولی نمیشه

همش دارم به حرفاش فکر میکنم 

میگه به خط مستقیم حرکت کنین کاری من هیچوقت نکردم

 

ورزش امروز خیلی عالی بود

استادم یکم ناخوش شده نگرانشم

عفونت سینوس داره

 

تازگی ها خیلی علاقه به یادگیری ترکی استانبولی پیدا کردم نمی دونم چرا

 

یه اپلیکیشن باحال پیدا کردم استپ ان 

باعث شد بفهمم اخرین اپدیت سرویس پک سی سی پلاس لپ تاپم 

برای سال دو هزار و نوزده 

کی حوصله داره اینو اپدیت کن

 

یکی از اتاق های خونه بشدت نامرتبه

تمیز کردنش دو روز طول میکشه

هی دارم پشت گوش میندازم

 

فهمیدم امریکایی ها بشدت پارانویا هستن

البته مطلب جدیدی نبود قبلاهم می دونستم

وسط حرف زدن هی میگه شما فلانی نیستی

میگم نه نیستم

چون تصویری نبود

فکر میکنم یه مقداری هم خاله زنک هستن اخلاق خوبی نیست

 

قبلا اینجوری نبودم

از ناراحتی کسی خوشحال نمیشدم

ولی الان راستش توی دلم خوشحال میشم

فقط چون خیلی بدی بهم کردن

چجوری با خودشون فکر میکنن ممکن دنیا برای اونا سخت نباشه

دنیا برای همه بالا و پایین داره

 

 

پی نوشت: دیدی این پستم هیچ موضوع خاصی نداشت

ولی من هروقت اینجا می نویسم حتما موضوع مهمی هست

یه دوستی چند ساله تموم شد

یه دوستم داره میره خارج

فلانی سردرد هاش پیشرفت کرده 

تخمین میزنم چند سال بعد جراحی بخواد

یکی دیگه از دوستام یک ماه بود عفونت ریه گرفته بود

 

و من دلتنگم و بی قرار

دارم سه تا کتاب همزمان میخونم

بعضی وقتها از این کارا میکنم

همزمان چند تا کتاب میخونم 

اولی مثل یک راهب فکر کن از جی شتی

عضو پادکست هاش هم هستم اونارو هم گوش میدم

جالبه

دومی هفته کاری چهار ساعته از تیموتی فریس

کانال یوتیوبش گوش میدم 

توی یوتیوب مفید حرف میزن 

ولی توی پادکست های گوگل چرت و پرت هم میگه

سومی برتری خفیف از جان اولسون

فعلا فقط صد صفحه ازش خوندم جالبه

زیاد با نویسندش اشنا نیستم

دوست دارم کتاب چهارم شروع کنم 

اسمش جرات ورزی بود اگه درست یادم بیاد

خب امسال علاقه ای به نمایشگاه کتاب ندارم

در هر صورت من که همیشه انلاین میخونم

 

بعضی وقتا سرم داره سوت میکشه

چرا بقیه اینطوری نیستن

فردا دارم میرم مشهد برای چند روز 

یهویی پیش اومد

رسیدم اونجا حتما دعاتون میکنم 

مخصوصا برای سلامتیو خوشحالیتون

 

نمی دونم چرا ورم دستم بیشتر شده

یکم استراحت لازم داره

مسافرت برام خوبه فکر کنم

 

امشب رفته بودیم جشن تولد جایی

بعد من شخصیت ارومی دارم که اهل شوخی نیستم

یکی از اشنایان دستم دید گفت چی شده فلانی رو زدی؟

نگاهش کردم هیچی نگفتم

توی دلم گفتم کاملا برعکس همون فلانی با مشت زد توی دستم که شکست

حالاچراهیچکس به ذهنش نمی رسه که واقعا اون من زده

چون پیش دیگران شوخ و ادعای مهربون بودن داره

ساده تر بگم چند شخصیته

اونا شخصیت های دیگه شو ندیدن

فکر نمیکنن نمی بینن که میتون چقدر بی رحم باشه

سه هفته از شکستن دستم گذشته

خیلی بهتره کبودی ها رفته 

یکم با خم کردنش مشکل دارم خیلی کم

یکم ورم داره ولی مهم نیست

 

رفتم دکتر عکس برداری 

گفت که مفصل ها سالمه فقط یک تکه از استخوان کنده شده

گچ نگرفت اعتقاد به یه روش جدید تر داشت

بقول خودش نوار بادی تیپ

دوتا انگشت یه لایه پنبه بینش میذارن با چسب میبندن که

بتون مفصل ها حرکت داشته باشه

دیگه دردش باید تحمل کرد دیگه

 

به مربیم گفتم یک هفته و نیم ورزش نکردم

این هفته تمرین شروع کردم

اون دوتا انگشتم نمیبندم که اذیت نشم

وزنه هام شده دستی ۵ کیلو

مربیم میگفت همین که داری ادامه میدی بچه پرو هستی

خوشم اومد دوست دارم مقاوم تر باشم

 

دوست دارم یه زمین توی دیسنترالند بخرم

این هفته حراج زمین های شیبا لند بود

دارم وسوسه میشم یه زمین بگیرم 

یکم گرونه 

از 600 دلارشروع میشه ولی سال بعد حتما بالای 20 هزارتاس

 

سرگرمی جدیدم قیمت گیریه

خرید های عمده رو چک میکنم

بعد خرده فروشیش پیدا میکنم

تفاوتشون حساب میکنم 

سرگرمی خیلی فانیه

 

سالگرد فوت مادرم دیروز بود

با اسنپ رفتم سر قبر برگشتم

فقط خودم بودم

نباید احساساتی بشم تا امروز سردرد داشتم

دلم برای راننده اسنپ سوخت

یاد رفتگانش افتاده بود گریه میکرد

هرچقدر من تلاش کردم گریه نکنم که حال اون بنده خدارو نگیرم

انگار فایده نداشت 

بطور خودجوش گریه میکرد

خداشاهده هیچی بهش نگفتم

الان بنظرم یکم خنده داره نمی دونم چرا!

ببین منو

گوش کن 

خیلی پیچیدس

خیلی بیشتر از اونکه فکرش بکنی

همیشه یه طور دیگه فکر میکردم می دونی

من خیلی حساس و لطیف و احساساتی هستم

سعی میکنم از این لایه هام مراقبت کنم

کمتر به کسی نشونشون میدم

دیگران فکر میکنن مغرورم

ولی نیستم فقط می ترسم آسیب هام به دیگران نشون بدم

اگه فکر میکنم به کسی بگم هزار بار با خودم مرور میکنم

بگم نگم چرا بگم

بگم خب سبک میشم ولی نگم دیگران نگران نمیشن

 

دو تا از انگشتای دست راستم شکست بیشتر انگشت کوچیکم

یه تیکه از استخونش کنده شده

شانس اوردم مفصل هاش آسیب ندیده

چی بگم

تاوان تصمیمی که ده سال پیش گرفتم باید بدم

می دونی چی گفت

گفت:عصبانی شدم

 

از ادمایی که بجای معذرت خواهی 

اشتباهشون توجیح میکنن بدم میاد

همچنان در دوران پر هیاهویی هستم

این هفته در دو روز اسباب کشی کردم هنوز باورم نمیشه

با اینکه از هفته پیش هنوز ضعیف بودم

هفته پیش سینوس هام عفونت داشت سفکسیم میخوردم

معمولا ورزش که میکنم وزن 3 یا 4 کیلویی میزنم با انتی بیوتیک 

2 کیلو هم زیاد بود

امروز گفتن فلانی سرطان گرفته

دلم خنک شد ...انقدر تغییر کردم دیگه خودم نمیشناسم

رفتم پیششون ...فلانی می دون من دل خوشی ازش ندارم نامردی زیاد داشته

باز تا من دید خوشحال شد گفت نظرت چیه بیا ازمایشام تفسیر کن

چند جا براش پیدا کردم نوبت گرفتم

نمی فهمم می دون من باهاش بدم چطور بازم به من اعتماد میکن

شاید چون ذات ادما عوض نمیشه...

من هر چقدرم از دردش خوشحال بشم باز همونم که براش وقت میگیرم 

وفقط منم که داروهاش چک میکنم بهش امید میدم نه بچه های خودش!!!!!

 

بعد نوشت: چرا من از درد این ادم خوشحال شدم؟چون

این همون ادمی بود که وقتی مادرم سرطان گرفت میگفت چیزی نشده

و هفته اول فوتش میگفت سرطان که درد نداره اون فوت کرده تا کی میخوای ناراحت باشی

خوب و خوشحال و سرحالم 

تا جایی که ممکنه البته زندگی همیشه یه استرس های ریزی داره

که حساب نیستن

از روز چهارم دیگه خوب بودم یه معجزه ای هست 

به اسم ورزش مقاوت بدنیم خیلی بالا برده

سگ جون بودم سگ جون تر شدم خیلی خنده داره

الان 4 جلسه هست که ورزش نکردم بخاطر کرونا میشه یک هفته و نیم

و خوشحالم که امروز دوباره شروعش میکنم

خب از اومیکرون بگم

دستگاه تنفسی فوقانی درگیر میکن بیشتر... بقدری التهاب شدیده

که نگرانی اولیه باید خفگی حین خواب باشه و کل سینوس ها و حتی

مجاری گوش هم درگیر میکن یعنی التهاب حتی توی گوشت هم حس میکنی

دو تا مشکل اصلی داره اولی تب...یه تب مقاومی داره قطع نمیشه و متاسفانه

تبش با سردرد همراهه یعنی وقتی تب داری سردرد هم داری که سردرد از

خود تب برای من ازاردهنده تر بود و نمیذاشت بخوابم 

یعنی من شب اول بجز ضد التهاب هایی که گرفتم فقط 1600استامینوفن خوردم برای سردرد بعد عجیب بود ادویل روش اثر نمیکن

طبق معمول پلارژین برای همه کرونا ها جواب میده توی چهار روز دو تا شیشه تموم کردم و یک کیسه قرص دیگه و یک مشت چرت و پرتی که فقط خودم بهشون اعتقاد دارم مثل انواع مکمل تقویتی و امپول نوروبیون و سی و قرص جلبک اسپیرولینا و مکمل دی و دمنوش اویشن و بقدار زیاد لیمو شیرین و شلغم 

کاملا معلوم حوصله مریضی ندارم سعی میکنم فوری ریشه کنش کنم

فقط خوشحالم سریع جمعش کردم 

تب که دو روزه تموم شد مگه دست خودش بود بقیه علایم هم دو روز

فقط سردردش اونم خیلی کم مونده و خلط خونی که عادیه

یه شانسی که من داشتم سرفه نداشتم ولی هرکس دیگه ای دیدم یه سرفه های خشک وحشتناکی دارن

این بود از این

و خب خیلی خداروشکر

ماهی که گذشت 

راستش خسته ام کرد خیلی خسته

پست قبلیم 24 اذر بود امروز 10 دی

یکی دو روز جا به جا بگم

توی این بازه زمانی یه تصادف ماشین داشتم

که ماشین پشتی زد

و سرم  ضربه خورد و تا دو روز خونریزی

هفته بعدش یک هفته دایی خونمون بود با خانومش قهر کرده بود

و واقعا یک هفته مغز من خورد افسردگی خالص بود

و مهمون داری ازش هم بود که یه تلاش خیلی زیاد میخواست

و هفته بعدش شوهرم اومیکرون گرفت و یک هفته پرستاری از اون بود

که واقعا خسته کننده و سخت بود تست پی سی ارش هم مثبت بود

با یه کیسه قرص به زور جمعش کردم

بعد اعصاب خوردی های فامیل بی شعورش بود

و پیچ خوردگی پامم هم بود

دیگه پریروز حس کردم کشش ندارم گریه کردن همانا

فرداش دیدم منم اومیکرون گرفتم

انقدر گرفتم دیگه نمی ترسم ولی

خدایش خیلی دردناک بود شب اولش

الان شب دوم ایشالله زنده میمونم

دوز داروهام بالا فقطاز اوردوز می ترسم

سریع دارم مدیریتش میکنم ولی

ولی 

اگه بزارن

 

 

پی نوشت : یه تفاوت عجیبی که اومیکرون با کروناهای قبلی داره

خلطه اونم خلط خونی

که اصلا هیچ ربطی به سرفه نداره یعنی چه سرفه داشته باشی چه نداشته باشی

خلط خونیه انگار به مویرگ ها و مخاط حمله میکن

یا دست کم برای من اینطوریه